عالي نسب، معيار يك زندگي(گفتگو با استاد محمدرضا حكيمي)

درست در همان زمان و در همان حادثه، اتفاقي ديگر روي داد كه كسي از آن مطلع نشد و آن تجلي عاطفه مردي اقتصادي بود كه درست در اولين لحظههاي وقوع سانحه، پيش از آن كه گروهها خود را به آنجا برسانند، به تنهايي عزم رفتن و حضور در كوران حادثه مينمايد، با همتي بزرگ و عشقي انساني و اسباب و لوازمي كه يك انسان ميتواند داشته باشد و با خود همراه ببرد. او كسي نبود جز سيدمصطفي عالينسب؛ اما از اين حادثه اكنون مردي خبر دارد كه بيگمان راوي حقيقتهاست. صورت عالينسب را كم نيستند كساني كه ميشناسند، اما سيرت او را افراد زيادي نشناختند. استاد محمدرضا حكيمي، نويسنده «الحياه» و هرآنچه به تفكر الحياتي مربوط ميگردد، از شناسندگان سيدمصطفي عالينسب است و نه تنها آشنا با او.
سالها پيش از آنكه مرحوم عالينسب از دنيا برود، استاد حكيمي روزي از عالينسب سخن گفت. اين امر، از كسي كه هرگز در باب كسي سخن سلبي و ايجابي نميگويد، در حق كسي كه هنوز در قيد حيات بود، برايم شگفتيآفرين بود. اما شگفتتر از اين، مطالبي بود كه ميگفت؛ مردي با روحياتي سرشار از انسانمداري و قلبي به بزرگي محبتهاي بيكران. روايت شدن عالينسب از زبان مردي كه همه ميدانند سخن به گزاف نميگشايد، كافي بود تا شك نكنم كه: عالينسب از پديدههاي پرارزش روزگار ماست و شايد هم پديدهاي نادر و كمپيدا.
زمان گذشت و من هر چه از استاد حكيمي درخصوص عالينسب شنيده بودم، به خاطر داشتم. درست در بحبوحه انتخابات نهم رياست جمهوري، آن سيد بزرگوار پس از يك دوره جانكاه بيماري رخت از هستي بركشيد. هنوز خبر رسماً اعلام نشده بود كه دوستي از طرف استاد حكيمي پيغام آورد كه:« زود و هرچه زودتر خودت را به منزل استاد برسان!» وقتي به منزل استاد رفتم، خبر ارتحال ايشان را به من داد و خواست همه روزنامهها، نشريات و اخباري را كه درباره زندگي و مرگ آن مرحوم منتشر ميشود، تهيه كنم و با نيت اداي دين به مردي كه به اسلام و ايران و انسان خدمت كرده است، به فكر تأليف يك يادنامه يا كتابي باشم كه از قوت تأليف و استناد علمي برخوردار باشد.
آنچه از مطالب منتشره جمعآوري كردم، علاوه بر تكراري بودن، فاقد هر نوع عمق و اتقان بود و از اظهار تأسف فراتر نميرفت.
چند سال ديگر گذشت. روز بيست و سوم رمضان سال پيش به حضور استاد حكيمي رفتم. با اينكه چند سال گذشته بود، باز از عالينسب سخن گفت و پرسيدند كه چه كردهام. پيش از آنكه جوابم قانعش كند، برخاست و از ميان قفسه كتابهاي خويش پاكتي را آورد كه روي آن نوشته شده بود: مطالب مرحوم عالينسب. ديدم تمام آنچه را كه ميشد از بريدههاي روزنامهها جمع كرد، جمع كردهاند. خود همين اهتمام، جاي ترديد باقي نميگذاشت كه: استاد حكيمي درخصوص عالينسب دغدغهاي دارد كه رهايش نميكند و فكرش را مشغول كرده است. در ميان آنچه آن روز استاد در اختيار من گذاشت، مجلهاي نسبتاً پرحجم وجود داشت كه در آن با جمعي مصاحبه شده بود، جز محمدرضا حكيمي كه به طبع به ايشان دسترسي نداشتهاند، يا كيفيت شناخت ايشان را از عالينسب نميدانستهاند.
استاد از من خواست علاوه بر استفاده از تكتك گفتارهاي آن مجله، با مصاحبهشوندههاي آن مجله مجدداً و كساني ديگر نيز گفتگو كنم و كتابي تأليف كنم. پيشنهاد كردم با خود استاد در اين زمينه گفتگويي داشته باشم، اما حال عموميشان براي گفتگو مساعد نبود. كاري كه بايد ميكردم، اين بود كه قول اين كار را بگيرم و منتظر روزي باشم كه اين اتفاق بيفتد.
آنچه پيش روي داريد، گفتارهايي است عميق و پرمعنا از ناحيه دوستي همچون حكيمي در حق دوستي همچون عالينسب. چيزي به اين گفتار نميافزايم، جز يك اميد. اميد كه در ميان لايههاي انبوه گفتارهايي كه از حنجره اصوات برميخيزد و در گوشها مينشيند، گفتارهايي كه چونان چشمه از دل برميخيزد، بيش و بيشتر شود و مهمتر از آن: افزون باد صبحگاهاني كه سپيدههايي از جنس مهر، محبت، انسانيت، مردي و حقيقت دوستي را به ارمغان ميآورند. همين و بس! اين كمترين كوچكتر از آن است كه در باب استاد حكيمي سخن بگويد و استاد حكيمي بسيار بزرگتر از آنكه كسي چون من درخصوص او قلم را به گفتار وادارد. در اين ميان آنچه شنيدني است، روايت مردي است كه حكيمي روايت او را به مثابه يك تكليف چندين سال است كه بر دوش ميكشد و به زبان ميآورد. نميدانم كه آيا اين گفتگو خواهد توانست اندكي از بار اين تكليف مقدس را از دوش يك انسان بردارد يا نه!؟
***
موضوع صحبت ما زندگي و شخصيت مرحوم عالينسب است و رفاقت و روابط شما. پيش از هر چيز بجاست كه نخست مطلبي درباره انسان و زندگي بيان بفرماييد.
درباره مرحوم عالينسب نكتهها و مطالبي وجود دارد كه براي هر انساني آموزنده است، بهخصوص براي اهل تمكّن، اهل مال و ثروت و اهل تفكّر. قبلاً بايد اين را عرض بكنم كه قرآن ميفرمايد: «ان ليس للانسان الّا ما سعي و ان سعيه سوف يُري». يعني: حقيقت اين حيات و حقيقت اين زندگي و آنچه براي انسان مهم است، سعيي است كه كرده است، سعي در جهت خير. اگر سعي در جهت شرّ هم كرده باشد، همينطور است. آن وقت، بهطور طبيعي، خداوند متعال، براي اين سعي، وسايلي را هم در اختيار انسان قرار داده است.
بدن انسان و شعور انسان از اين دسته است. شعور واقعي، آدمي را وادار به سعي ميكند و او ميفهمد كه دنيا جاي سعي است و هر چيزي درحال سعي ميباشد. بعد از آن نوبت به عمل ميرسد، اما اولين وسيله سعي، خود بدن است كه با آن و همين بدن، سعيهاي مختلفي ميتوان انجام داد. وسيلههاي بعدي، چيزهايي است كه در زندگي در اختيار انسان قرار ميگيرد. هر چيزي، از وسايل سعي و كسب اجر و درجات و آرامش ابدي به شمار ميرود.
در دنياي ماده و احتياج، يكي از مهمترين وسايل براي همين سعي، سرمايه، ثروت و پول است كه انسان به طرق مختلف به دست آورده باشد. در ثروت يك سعي، در اوّل براي اين است كه مال و ثروت از راه مشروع كسب شود. يعني خود مالها و ثروت، محل سعي است. يك سعي ديگر اين است كه حقوق شرعي مال و ثروت ادا شود. حقوق شرعي كه ميگوييم، اعم از آن است كه به حسب شرع واجب است، يا آنچه كه برحسب عقل واجب است؛ عقلي كه شرع هم آن را تأييد كرده است، مثل مواردي كه فرض بفرماييد، حقوق شرعي هرچه بوده، ادا شده است، ولي هنوز در جامعه فقر و محروميت برطرف نشده است و اين هم البته در قرآن تحت عنوان «حق معلوم» و در روايات، «زكات باطنه» مطرح شده است و در كتاب الحياه در فصل «الزكاه الباطنه» كاملاً مطرح گشته است.
زكات باطنه را فقها غالباً مطرح نكرده و جزو اخلاقيات محسوب كردهاند ولي بزرگان سلف آن را جدّي گرفتهاند، بعضيها هم واجب دانستهاند، چون روايات زيادي دارد. صاحب جواهر ميگويد: مردد هستم و نميدانم چه كار كنم. از يك طرف مالي كه واجب باشد پرداختش در زكات و خمس منحصر است. از اين طرف هم مسئله حق معلوم خيلي جدّي است و امر خيلي مؤكدي است.
پس از اين بحثها، يكي از مراحل سعي، مال و ثروت است. اينكه در بعضي از روايات از مال تعريف شده است، از اين جهت است. نفس مال تعريفي ندارد. در چــه جــهت مصرف شـدنـش تعريف دارد. در روايات وارد شده است: نعم العون عليالآخره. اين مال تعريف دارد. والّا آنقدر در روايات از مال و ثروت و تكاثر مذمت وارد شده است كه حد ندارد.
با نظر به آنچه بيان فرموديد، اگر بخواهيد از يك سرمشق اجتماعي و اقتصادي نام ببريد، از چه كسي نام ميبريد؟
يكي از انسانهايي كه در زمان ما، واقعاً به حق و به درجه كمال، از ثروت و دارايي خود استفاده كرد و در واقع ثروت را به دست ميآورد، براي خدمت و كمك به انسان محروم، مرحوم حاج سيدمصطفي عالينسب بود. تقريباً ميتوان ادعا كرد، در جهت صرف مال در راه مردم و انسانهاي محروم و فكر و فرهنگ، نظيرش ديده نشده است. مثلاً تعداد زيادي دبيرستان كه ايشان در روستاها ساخته است، عدد بالايي است. اين اواخر هم بيمارستاني در تبريز ساخت كه در خاورميانه بينظير است. بنده مقداري خاطرات از ايشان دارم كه اميدوارم براي همه سرمشق باشد.
آشنايي شما با اين شخصيت چه زماني و چگونه شروع شد؟
اول آشنايي ما با ايشان سال 1334 بود. آيتالله ميلاني در سال 1333، در مشهد مستقر شده بودند. در 34 ايشان با مرحوم علامه جعفري به مشهد آمد و آشنا شديم و اين آشنايي ادامه پيدا كرد و پيدا كرد تا همين اواخر.
من يادم هست كه آن زمان كتاب معروف استاد جعفري «ارتباط انسان - جهان» هنوز چاپ نشده بود و خطي بود، در پوشهاي در دستشان با خطي زيبا روي كاغذهاي بزرگ. بعد مرحوم آقاي حاج شيخمحمد آخوندي اين كتاب را در تهران چاپ كرد. بعدها من به تهران آمدم و سه روز در منزل آقاي عالينسب مهمان بودم. منزل ايشان به قدري تميز بود كه گفتني نيست. اما سفره كه پهن ميشد، خيلي ساده بود، يك پارچ آب و ليوان با يك نوع غذا. يك روز، مقداري ماست هم اضافه شده بود، گفتند:«اين را پسرم سيدحسين خريده است.»
ايشان اصلاً با اسراف و تجمّل ميانهاي نداشت و ميگفت: «مردمي هستند كه شام ندارند بخورند، چه معنايي دارد ما چند جور غذا بخوريم؟»بنابراين هميشه به يك نوع غذا اكتفا ميكرد.
من به نظرم رسيد كه چون آقاي عالينسب ماشين و راننده دارند، من هم هنوز تهران را نميشناسم، بد نيست كه از ايشان بخواهم تهران را بگردم و با جاهاي مختلف آشنا شوم. چون يكي دو سفر بيشتر به تهران نيامده بودم. صبح نشسته بوديم تا راننده بيايد و كمي هم دير شد. يك دفعه يك شخصي به نام آقاي زرّينه آمد كه خيلي به او احترام گذاشتند و بالا نشاندند و چايي دادند. من فكر كردم: اين شخص لابد يكي از همكارانشان است. ديگر كسي هم نيامد و چند دقيقه بعد فرمودند: «بفرماييد برويم!» ديدم عجب! راننده همين آقاي زرّينه است. ديدم با اين عزت و احترام و: «آقاي زرّينه بفرماييد!» اين رانندهاي نيست كه ما فكر ميكرديم كه برويم، سوار شويم و بگوييم: اينجا بايست، آنجا دور بزن! بنابراين به سبزه ميدان كه رسيديم و ايشان را پياده كرد كه به محل كارشان بروند، من هم پياده شدم و گفتم: «حاجآقا در برنامه من تغييراتي بهوجود آمد، برنامه ديدن تهران، بماند براي وقتي ديگر.» از آنجا خداحافظي كردم و رفتم چون آن رانندهاي نبود كه من بتوانم به او چيزي بگويم.
اخلاق و منش كاري ايشان چطور بود؟ آيا مشخصه خاصي در اين زمينه داشتند كه بتوان به آن اشاره كرد؟
يكي از خاطرههاي فوقالعاده جالبي كه از ايشان داريم، اين است كه: يكي از مهندسهاي كارخانه ايشان، زير گوش يكي از كارگران كمسن و سال سيلي زده بود. آقاي عالينسب وقتي از اين جريان مطلع ميشود، مهندس را به دفترش ميخواند و به او كه تحصيل كرده دانشگاههاي خارج بود، ميگويد: «فلاني! شما ميدانيد كه از پنجههاي شما، براي من طلا ميريزد. اما دستي كه زير گوش كارگر بزند، آن دست ديگر براي من ارزشي ندارد. بفرماييد به حسابداري و تصفيهحساب كنيد و از فردا تشريف نياوريد!»
از طرف ديگر اين خصوصيت را هم داشتند كه چند ده متر مانده به كارخانه، از ماشين پياده ميشد و پياده وارد كارخانه ميشد و نظرشان اين بود كه: «يك وقت خداي نكرده، غروري مرا نگيرد و كارگران احساس نكنند من با آنها فرق دارم.» بنابراين هيچ وقت سواره و با ماشين وارد كارخانههايش نميشد كه: محيط كار مقدّس است!
معروف است كه كارخانه كارتنسازي مرحوم عالي نسب در يك حادثه طعمه حريق شد. آيا شما از جوانب آن چيزي ميدانيد؟ واكنش مرحوم عالينسب چه بود؟
يكي ديگر از داستانهاي مهم زندگي مرحوم آقاي عالينسب، سوختن و خاكستر شدن كارخانه كارتنسازي است. ميدانيد كه ايشان در اصل صاحب كارخانه سماورسازي بود و كارشان هم ساختن سماورهاي خانگي بود و كاري به كارتنسازي نداشتند.آن زمان مسئله بستهبندي در ايران تازه درحال مطرح شدن بود و الآن هم كه به حد افراط رسيده است! كارتن مسئله مهمي شده بود. آن وقت يهوديها در ايران كارخانه كارتنسازي داشتند.
ايشان از ترس اينكه نكند بازار مسلمانان به دست يهوديها بيفتد و مسلمانان محتاج آنها بشوند، تصميم ميگيرد كارخانهاي داير كند و خيلي هم براي اينكه پا بگيرد و راه بيفتد، زحمت كشيد و سعيشان هم اين بود كه كار كارخانه ايشان خيلي بهتر از كار كارخانه ديگران باشد؛ امّا از آن جهت كه آقاي عالينسب سوابقي داشت و در جريان نهضت ملي شدن نفت از مرحوم دكترمصدق حمايت كرده بود، دولت ميانه خوبي با ايشان نداشت و مساعدت نميكرد؛ ولي برعكس در مسائل مربوط به گمرك و... به آن كارخانه خيلي آسان ميگرفت و از هر جهت ارفاق مينمود.
ميگفتند: رقابت را به جايي رسانديم كه معادله برعكس شد و ديگر نميتوانستند به ما سخت بگيرند و يك مدت بعد عمده كارتن بازار را ما ميداديم. كارخانه در اوج فعاليت خودش دچار حادثهاي غيرمنتظره شد و يك فانتوم سقوط كرد و درست روي همين كارخانه افتاد و همه چيز را به خاكستر تبديل كرد. عدهاي ميگفتند: اين حادثه، از طرف دولت براي صدمه زدن به ايشان صورت گرفته است؛ اما اين بعيد است، چون با توجه به قيمت سنگين يك فانتوم و خلبان فوقالعادهاي كه آن را هدايت ميكرد، نميتوان آن را عمدي دانست. بنابراين يك اتفاق طبيعي بوده است، منتها عجيب بود كه درست روي كارخانه ايشان ساقط شد و كارخانهاي كه تار و پود آن كاغذ و كارتن بود، به صورت كامل آتش گرفت و خاكستر شد. وقتي اين حادثه را به آقاي عالينسب خبر ميدهند، نخستين چيزي كه ميپرسد، اين بود كه:«آيا به كسي صدمهاي نرسيد؟» وقتي ميگويند: نخير، ميگويد: الحمدللّه! يعني تنها چيزي كه در يك چنين موقعيتي براي ايشان مطرح بود، اين بود كه از بيني كسي خون نيامده باشد، بقيهاش مهم نيست.
يك روز به خود من گفتند: از بين رفتن اين كارخانه، براي من درست مثل اين بود كه سر نهري نشسته باشم و مشغول شستن پارچهاي كهنه و ملوّث باشم و يكدفعه آب آن را از دستم بگيرد و ببرد. اهميتش براي من اين قدر بود.
تكليف نيروي انساني و كارگران آن كارخانه چه شد؟
خُب، اين كارخانه نابود شد و حدود صد نفر بيكار شدند ولي از ايشان همچنان حقوق ميگرفتند و گفته بودند: «حقوق شما پيش من محفوظ است، تا زماني كه ورقه استخدامي بياوريد.» كمكم اين اشخاص براي خودشان كار پيدا كردند، جز بيست نفر كه به دليل كهولت سن و پيري نتوانستند در جايي شاغل شوند و كسي به آنها كار نميداد، و حقوقشان را همچنان مرحوم عالينسب پرداخت ميكرد.
نميشود نفي مطلق كرد، ولي اينچنين انساني در كجا پيدا ميشود؟ به ويژه در ميان كارخانهداران و سرمايهداران؟ ايشان اصولاً درخصوص ارزش انسان، كار و كارگر خيلي حساس بود و دقتهاي فراوان به خرج ميداد.
نوع كمكها و دستگيريهاي ايشان چگونه بود؟
فراموش نميكنم كه يكي از آقايان اهل علم تهران ميخواست دخترش را عروس كند، ولي تمكن جهيزيه نداشت. از بنده خواست به آقاي عالينسب اطلاع دهم.
ايشان به محض اطلاع مبلغي براي آن شخص فرستاد، گفتند: «كم است!» دوباره فرستاد. باز گفتند: «كم است!» براي سومين مرتبه فرستاد. بعد كه كار تمام شد، ايشان به من گفت: فلاني را زنها گول ميزنند. من هر سال پانصد دست جهيزيه ميدهم. بنابراين از چندوچون هزينه جهيزيه بياطلاع نيستم، همان مبلغ اول براي جهيزيه متعارف كفايت ميكرد.
تجلي عاطفه و انسانيت ايشان را در كجا ديديد؟ به عبارت ديگر كدام حادثه ميتواند انساندوستي و مهر و فقيرنوازي ايشان را نشان دهد؟
اين اواخر شنيدم كه منزل مسكونيشان را عوض كرده و خانهاي در جايي بهتر تهيه كردهاند. نشاني گرفتم و به ديدنشان رفتم. نشسته بوديم كه در ضمن صحبت گفتند: «فلاني! من در آمدن به اين خانه توضيحي دارم كه بايد بدهم.» بعد گفتند: از مدتي قبل، احساس ميكردم كه نزديكان من آنگونه كه بايد در كمك به ديگران با من همكاري نميكنند؛مثلاً اگر ميگفتم: ده هزار جفت كفش بخريد ببريد به مدارس پايينشهر، پانصد جفت ميخريدند، يا در ساختن دبيرستانها و... ديدم همكاري نميكنند. نشستم فكر كردم كه اين چه دليلي ميتواند داشته باشد. فهميدم كه ممكن است فكر كنند من آنقدر خواهم داد و بخشش خواهم كرد كه چيزي براي آنها باقي نخواهد ماند. بنابراين آمدم اين خانه را خريدم تا مطمئن باشند كه اينجا هست و با دلگرمي و طيب خاطر اين كارها را انجام دهند!
آن خانه را ايشان آن زمان به قيمت ششصد هزار تومان خريده بودند، اما ميگفتند:«معادل همين پول، تا شش خانه هر كدام به قيمت صد هزار تومان براي نيازمندان تهيه نكردم و خانوارهايي را نبردم و در آن خانهها ننشاندم، نيامدم اينجا بنشينم.» ايشان واقعاً اينطوري بود. من هميشه آرزو ميكردم ايشان را ببرند به حوزهها و مراكز علمي تا درس انساندوستي و انسانمداري ياد بدهند و آقاياني از ايشان رقت قلب و عاطفه و انسانيت بياموزند!
از ديگر كمك هاي ايشان به مردم چه ميدانيد؟
از جمله كارهاي آموزنده مرحوم عالينسب اين بود كه زمستانها پالتوهاي دوخته شده ميخريد و پشت ماشين ميگذاشت و در محلههاي جنوب شهر به راه ميافتاد. هر كس را كه ميديد در زمستان پالتويي به تن ندارد، يك بسته از پالتوها را كنار او ميگذاشت، با اين استدلال كه:«اگر كسي پالتو داشته باشد، مگر ميشود كه در زمستان آن را نپوشد؟ پس هر كس كه پالتو به تن ندارد، پالتو ندارد.»
ملاحظه ميفرماييد كه اين رفتارها چنان انساني هستند كه اضافه بر خودشان نميتوان توضيحشان داد. يادم هست همان اوايل و مهماني بار اول يك شب به من گفتند: «فلاني! يك وقت فكر نكني چون شما طلبه هستيد و از مشهد آمدهايد، من مراعات نميكنم. اين داب من است و هر كس مهمان من باشد، من همينگونه پذيرايي ميكنم و به گذاشتن چند نوع غذا عادت ندارم.»
آيا ايشان در حوادث و سوانح ملي نيز وارد عرصه كمك و خدمت ميشد؟
در زلزله بويينزهرا، ايشان خودش به آنجا رفت؛ ولي پيش از اينكه از تهران خارج شود، رفته بود هرچه در كمد خانه از لباس و اسباب و وسايل بود، برداشته بود و با خودش برده بود، تا آنجا كه اهل خانه گفته بودند:« يك چيزي هم بگذاريد براي خودمان بماند.» اين سانحه ظاهراً در سال 1346 روي داد و زلزله عجيبي بود. ميگفتند: سه روز بعد از آنكه ما از زير آوارها جنازه بيرون ميكشيديم، تازه ماشين از بعضي جاها آمد!
حضرتعالي به عنوان يك نويسنده و اسلامشناس چه تأثيري از ايشان گرفتيد؟
براي ما جالب بود كه ايشان سر سال به جاي اينكه خمس بدهند، خمس را برميداشتند و بقيه را ميدادند. معروف شده بود كه ايشان سرمايهدارند، ولي براي خودش چيزي نداشت، چون هرچه داشت، براي انفاق و بخشيدن بود. مرحوم علّامه جعفري كه با ايشان مأنوس بودند، نكتههايي را در جهتهاي اقتصادي از ايشان استفاده ميكرد. ما نيز همينجور بوديم و خدمت ايشان كه ميرسيديم، مغز اقتصادي و به اصطلاح مغز مردميمان واكس ميخورد و اين مختصر مردمدوستي و محروممداري را كه داشتيم، حرفهاي ايشان جلا ميداد. عالينسب فرهنگي به تمام معنا هم بود و كسي بود كه در شكلگيري كتابخانه اميرالمؤمنين(ع) كه در نجف به وسيله علامه اميني ساخته شد، خيلي كمك كرد. عجيب بود كه نجف به عنوان مركز و كانون تشيع و مهد علمي شيعه كتابخانه نداشت! تنها كتابخانهاي كه نجف به صورت رسمي داشت، كتابخانه شخصي چند نفر از علما بود، مثل مرحوم كاشفالغطاء و شيخآقابزرگ و ديگران كه درش را بازميگذاشتند تا طلبهها بيايند و استفاده كنند.
كتابخانهاي كه علامه اميني از آن استفاده ميكرد، در نزديكي حسينيه شوشتريها، هر روز فقط 4 ساعت باز بود كه آن هم بسياري از روزها با روضه و مجلس ختم و سروصدا همراه ميشد و نميشد كسي مطالعه كند. بنابراين ايشان به متصدي آن كتابخانه گفته بود:«من ميخواهم اجازه بدهيد وقتي شما در را ميبنديد كه برويد بيايم و شما در را از پشت ببنديد.» و او قبول كرد و در را به روي من ميبست تا فردا صبح ميآمد در را باز ميكرد.از اينجا تصميم گرفتند براي نجف كتابخانهاي درست كنند.
در نتيجه همين كتابخانه آبرومندي كه الآن هم هست، ساخته شد و عدهاي از تجار تبريزي و تهراني كمك كردند. مرحوم عالينسب با مرحوم اميني خيلي مأنوس بود.
از روابط و مسايل مرحوم اميني و عالينسب خاطرات ديگري هم داريد؟
يك بار كه ايشان براي زيارت مشرف شده بود، مشاهده ميكند كه علامه اميني به طبقه دوم ساختمان رفته و با عملهها و بنا حرفي دارد! آقاي عالينسب متوجه ميشود كه ايشان از چيزي ناراحت است. شب به منزل ايشان ميرود و ميپرسد:« شما آن بالا چه كار ميكرديد؟» آقاي اميني جواب ميدهد: «كساني كه اين پولها را ميدهند تا اين كتابخانه ساخته شود، مرا امين ميدانند و من بايد به نحوي اينها را خرج كنم كه ضايعات نداشته باشد.»
صحبت مرحوم آقاي اميني درباره پارهآجرهايي كه عمله و بنا دور ميانداختند و يا مقدار سيماني كه كنار ديوار ميريزد، بود و اينكه ريخت و پاش صورت نگيرد. مرحوم عالينسب اينجا چكي به مبلغ چهل هزار تومان ميكشد كه: «اين مال آن ريخت و پاشها!» و به مرحوم اميني ميگويد:«شما خيالتان از اين حيث راحت باشد. اين وجه براي ضايعات. شما كه ميتوانيد وقت خودتان را براي تكميل الغدير بگذاريد، چه كار به عمله و آجر و سيمان داريد؟»
آقاي عالينسب به امام و انقلاب هم خيلي اعتقاد داشت، منتها به منظورهاي انقلابي، نه به چيزهاي ديگر... متأسفانه از اهل علم كسي عالينسب را درست نميشناخت. جز مرحوم آقاي جعفري و مرحوم شهيد بهشتي. اين دو نفر انس دوجانبهاي با هم داشتند. آقاي عالينسب ميگفتند: من در 23 رمضان هر سال دو ركعت نماز جانانه براي آقاي بهشتي ميخوانم.
موضع مرحوم عالينسب درخصوص تحولات اقتصادي و اجتماعي چه بود؟ آيا نظر خاصي داشت؟
به عنوان مثال نسبت به قالي دستبافت خيلي حساسيت نشان ميداد و از آن با عنوان مالالتجارهاي ضدانساني ياد ميكرد، از آنرو كه در تهيه و انجام آن انسانها خيلي زجر ميكشند، البته آن وقتها فرش ماشيني كم بود و عمده فرشها دستباف بود.
بيان عجيبي در اين خصوص داشت كه من هيچ وقت آن را فراموش نميكنم. ميگفت: «يك فرش دستباف ظريف، وقتي كارش تمام ميشود و آخرين گرههايش توسط دست يك قاليباف زحمتكش زده ميشود، از زير چنين دستي كه بيرون رفت، زير پاي اعيان و اشراف و آقاپسرها و دخترخانمهاي لوكس و مشكلپسند ميرود.» بنابراين نسبت به مسائل انساني خيلي دقت عجيبي داشت. واقعاً و بدون اغراق به ريزترين و دور از ذهنترين مسائل در امور انسان و مسائل انسان فكر ميكرد و اهميت ميداد.
حضرتعالي نويسنده دقيقالنظري هستيد. در طول رفاقت با مرحوم عالينسب آيا به دقتنظر خاصي برنخورديد كه خيلي شگفتآور باشد؟
درباره هتلها و ساختمانهاي لوكس توجه ظريفي داشت كه واقعاً عجيب است. ميگفت:«يك هتل وقتي ساخته ميشود و آماده ميگردد، آخرين كارش اين است كه به كف آن برق مياندازند. آخرين مرحلهاي كه پس از هزاران كار كوچك و بزرگ وجود دارد، دست آن كارگر لاغر و يتيمي است كه با انگشتهايي استخواني، موزائيكهاي هتل را ساب ميزند تا براق شود. بنابراين، دستهاي زحمتكش يك فقير آخرين دستي است كه يك هتل را آماده ميكند، آن وقت اولين پايي كه پا به اين هتل ميگذارد، پاي مردان و زنان پاشنهبلند و شيكپوش بيخبر از همه چيز و همه جاست كه ميآيند و اينجا دور هم جمع ميشوند تا ملكه زيبايي را انتخاب كنند!»
اشارهشان به رسمي بود كه آن زمان معمول بود و همه ساله زيباترين زن سال را انتخاب ميكردند و اسمش را ميگذاشتند: ملكه زيبايي. شما دقت كنيد و ببينيد ايشان بايد داراي چه دقت نظر و چه حساسيت روحي باشد كه به چنين مسئلهاي توجه كند و اين جور بيان كند كه: آخرين دستي كه كار يك هتل اشرافي را تمام ميكند، دست كيست و اولين پايي كه وارد ميشود و روي آن موزاييكهاي براق پا ميگذارد، پاي كيست! خيلي عجيب بود. واقعاً خداوند به ايشان مغز عجيبي داده بود، از نظر دقت و تفكر، فوقالعاده دقيق، دقيق و توام با عواطف انساني و مبادي ديني.
اين سه چيز را ما تا حالا كه به اين سن رسيدهايم، نديدهايم كه كسي اين سه مؤلفه را با هم داشته باشد: مغز آنقدر دقيق و حساس نسبت به زندگي انسان و قلب آنقدر عاطفي، و عقل آنقدر پرشعاع و متكي به عقلانيت ديني و قرآني.
ظاهراً مسافرتي نيز با هم به قم داشتيد. از آن مسافرت صحبت كنيد.
مرحوم عالينسب نسبت به جمع كردن و سامان دادن فقيراني كه در كوچه و خيابانها هستند و دادن كار به آنها اصرار داشت و شرعاً هم سائل بر كف مذموم است؛ بنابراين به اين فكر ميكرد كه كار درست كند و به بيكاران كار بدهد.
بنابراين در كمك كور به سائلان احتياط ميكرد، ولي تا آنجا كه ميتوانست، در كار و توليد ميكوشيد.يك وقتي ايشان را برديم قم و چند برنامه برايش گذاشتند و ايشان هر كجا ميرفت درباره مسائلي كه بايد انجام بشود در جمع آقايان صحبتهايي ميكرد و صبحها هم با هم به حرم ميرفتيم. هر وقت كه سائلي ميآمد و دست دراز ميكرد، ايشان متأثر ميشد و به فكر فرو ميرفت. بعد كه سفر تمام شد و داشتند به تهران برميگشتند، به پول آن زمان پنج هزار تومان دادند و گفتند: من نميدانم چه كسي مستحق است. اين مبلغ را شما به مستحقان برسانيد.
آيا تغييري در اخلاق و روحيات ايشان مشاهده كرديد؟
تا اواخر عمر ايشان همواره بر مشي خودش بود. آخرين بار كه رفتم، ايشان مريضاحوال بود. آقاي ميرحسين موسوي هم حضور داشت. از جمله چيزهايي كه آقاي موسوي گفت، اين بود كه خطاب به آقاي عالينسب ابراز داشت: «مردم از بابت زحمتهاي شما در دوران جنگ و اداره جنگ و اقتصاد كشور خيلي ممنون و قدردان هستند.» ولي آقاي عالينسب نميشنيد. آقاي ميرحسين موسوي چند بار تكرار كرد تا ايشان متوجه شد و گفت: «نه، قابليت و استعداد خود شما بود. من كاري نكردم.» با اين حال او تا زماني كه ميتوانست كار كند، در همه مراحل ميكوشيد خدمت كند و در عين حال آنچه خيلي اهميت دارد، اين است كه او ميخواست به اسلام عمل كند و اقتصاد اسلامي را به منصه ظهور برساند.
بنابراين وقتي در جلسهاي، چند نفر از تحصيلكردگان غربي، نظريات غربگرايانه اقتصادي را ابراز كرده بودند، ايشان خيلي با ملاطفت گفته بود:«آنچه آقايان ميگويند، نظريههايي است كه من رفته و از نزديك در كارخانههاي غربي ديدهام. بنابراين از آنها بيخبر و بياطلاع نيستم.» بعد جزوهاي (گزارش الحياه) را كه آيات و روايات اقتصادي در آن جمع شده بود، از جيبش درآورده و بالا گرفته بود كه:«ما شهيد دادهايم كه به اينها عمل شود و اينها عملي شود، والّا اين نظريات غربي چيزي است كه يكي از آنها را شاه هم انجام ميداد.»
بسيار بجا خواهد بود كه از ظرافت آقاي عالينسب صحبت كنيد.
ايشان در عين حال آدم ظريفي بود. نقل ميكرد: يك بار رفته بودم به تبريز. فرزندان يكي از تاجران بزرگ تبريز پيش من آمدند و از امساك پدرشان گلايه كردند كه: به هيچ قيمتي حاضر نميشود خرج كند و از من خواستند با او صحبت كنم. من به ديدن او رفتم. تازه نشسته بوديم كه آن بازاري برگشت، به من گفت: فلاني! شنيدهام خيلي پول خرج ميكني! چطور دلت ميآيد پولي را كه اينقدر به زحمت به دست ميآيد، همينجوري خرج كني و از دست بدهي؟ ديدم رفتهام او را نصيحت كنم، او دارد مرا نصيحت ميكند كه: اينقدر پول خرج نكن!
درست است كه با هم ملاقاتي نيز با شهريار داشتيد؟
بله يك سفر با هم به تبريز رفتيم و ايشان در تبريز بودند و به منزل پدرخانم ايشان وارد شديم كه يك فرد محترم بازاري بود، سيد و معمم هم بود، مثل سنت برخي از بازاريها كه معمم هم بودند. بسيار مايل بودم كه مرحوم شهريار را ببينم. آقايي بهنام آقاي حبشيزاده بود كه با شهريار رفيق بود، با آقاي عالينسب هم دوست بود. ايشان تماس گرفت و عصري، دو ساعت به منزل آقاي شهريار رفتيم. در منزل شهريار، گلي در طاقچه بود كه خيلي زيبا بود؛ ولي نميتوانستم بفهمم واقعي است يا مصنوعي. پرسيدم:«استاد! اين گل واقعي است؟» گفت:«نخير، مصنوعي است.» من نگاه كردم، ديدم نميشود اين مصنوعي باشد. شهريار گفت: نخير، مصنوعي است. آن را يك خانم تبريزي با دست خودش ساخته است، از نرمترين و لطيفترين، پرهايي كه در زير بال پرندهها ميرويد. عجيب است كه عين گل بود. بعد شهريار جملهاي گفت كه يك ديوان شعر بود. گفت: «اينجا گل و بلبل يكي شدهاند!» چند تا شعر هم براي ما خواند كه الآن يادم نيست.
در همين سفر آقاي عالينسب گفت: دانشمندي هم در تبريز هست به نام آقاي جعفرسلطان القرائي كه اهل علم و فضل و كمال بود، كتابهايي هم نوشته بود، به ديدن او هم رفتيم. در مجموع سفر بسيار خوب و فراموش نشدني بود.
شما جملهاي در باب تورم از آقاي عالينسب نقل نمودهايد با اين مضمون:«تورم مالياتي است كه اغنيا، به ميل خود به گردن فقرا ميبندند.» آقاي عالينسب با اينكه تحصيلات نداشت، اين مطالب را چگونه بيان ميكردند؟
اتفاقاً مسئله ما همين است. ايشان خيلي مغز عجيب و غريبي داشت و مطالب مهمي را بيان ميكرد. بيانش هم فوقالعاده بود و انصافاً هر مطلبي را كه ميخواست بگويد، واقعاً عالي بيان ميكرد. اين جمله ايشان خيلي ظريف است.
آقاي جعفري نقل ميكرد: يك وقت كسي گفت: «من دارم شعرهاي مزخرف و بهدردنخور را جمع ميكنم تا آيندگان بدانند كه چه حرفهاي مفتي زده شده است!» يكدفعه آقاي عالينسب برگشت گفت: احتياجي به اين كار نيست، چون در آينده هم كساني خواهند بود كه مزخرف بگويند! آقاي جعفري نسبت به هوش ايشان اعجاب داشت و همواره عقل ايشان را ميستود.
قبول داريد كه آنچه ايشان درباره آخرين دستي كه كار هتل را تمام ميكند و اولين پايي كه به روي سنگفرشهاي هتل ميآيد، بيان كرده است، آدم را ياد شخصي مثل ويكتور هوگو مياندازد و از ظرافت هنري موج ميزند؟
همينطور است. واقعاً جمله غيرعادي است. شما فكر كنيد كه اين را كسي ميگويد كه اديب و هنرمند و نويسنده و شاعر نيست. آن وقت آن را در ميان هزارها مشغله و حرف و حديث ميگويد، و به چنين مسئلهاي توجه مييابد. من با شما موافقم: بله، ميشود گفت ايشان يك متفكر بود. عالينسب از نظر ذهن حادّ، و مسائل انساني خيلي عجيب بود. خيلي عجيب.من فكر ميكنم چنين ذهني يك مقدارش موهبت الهي بود. يعني خداوند اين ذهن بيدار و اين عقل نوراني را به او بخشيده بود، منتها او از آن استفاده ميكرد و به اصطلاح افتاده بود توي اين خط كه استفاده كند و استعدادش را شكوفا سازد.
در روايت هم آمده است كه خداوند به كساني موهبتهايي ميدهد و استعدادهايي مي بخشد. اگر استفاده كردند، مثل آب چشمه ميماند كه هرچه بكشند و استفاده كنند، زياد ميشود و اگر استفاده نكنند، مثل يك چيز متروك ميشود و عنكبوت به آن تار ميبندد.
وفات ايشان براي شما حاوي چه فكر و انديشهاي بود؟
عالينسب در نهايت حد ممكن از عواطف انسانياش استفاده ميبرد. چون نظام عالم بر موت است: «انك ميّت و انهم ميتون» بنابراين آدم آرزو ميكند، كاش اينگونه كسان هميشه بودند و جاودانه ميماندند. يعني هميشه و همواره حضور داشتند. ولي نظام عالم بر اين نيست. آدمهايي هستند مثل صدام كه هرچه زودتر از دنيا بروند، آدم خوشحالتر ميشود. آدمهايي هم هستند كه آدم آرزو ميكند هميشه باشند و آدم آنها را ببيند و سخنشان را بشنود. مثل مرحوم عالينسب كه انسان آرزو ميكند: كاش مرگ در زندگي اين مرد نبود و او هيچ وقت نميمرد.
سيادت چه تأثيري در موفقيت ايشان داشت؟
آقاي عالينسب از كساني بود كه به سيادت عميقاً باور داشت و همواره هم بُعد سيد بودن و سيادت خويش را مراعات مينمود.
در اين خصوص هم ايشان يك دقتي داشت. يادم هست كه فرزندش را كه جوان هم از دنيا رفت ،«آقاسيدحسين» يا «سيدحسين» خطاب ميكرد، نه حسين يا حسينآقا. يك بار به من گفت: ميدانيد من چرا ايشان را سيدحسين صدا ميزنم؟ براي اينكه سيادتش يادش نرود و بداند كه سيد است!
خاطرهاي نداريد كه خيلي خاص و عجيب باشد، در عين حال جنبهاي از شخصيت مرحوم عالينسب را نمايان كند؟
يادم ميآيد وقتي مرحوم آقاي اميني ـ نويسنده كتاب عظيم «الغدير»ـ از دنيا رفت، تجليل خاصي از ايشان نشد. تنها تجليلي كه در تهران از ايشان صورت گرفت، مجلسي بود كه آيتالله طالقاني و شهيد مطهري در مسجد هدايت برگزار كردند كه طبيعتاً ما هم شركت كرديم. در چهلم ايشان مجلس تذكري در حسينيه ارشاد گرفته شد كه حجتالاسلام فلسفي سخنراني كرد.در آن مجلس مرحوم عالينسب هم شركت كرده بود. به هنگام ختم مجلس از حسينيه درآمديم، مرحوم عالينسب گفت: مايليد پياده برويم و كمي حرف بزنيم. قبول كردم و به راه افتاديم و آمديم تا خيابان طالقاني فـعلي (تـختجمشيدسابق) و شـركت نفـت. آنـجـا خـداحـافظي كرديم. تقريباً 6 كيلومتر آن روز با هم پياده راه رفتيم. غروب جمعه بود. يك بستنيفروشي باز بود. گفت:« برويم با هم يك بستني بخوريم؟» و رفتيم بستني خورديم. وقتي آمديم بيرون، رو به من كرد و گفت: «من از اين خرجها نميكنم. امروز چون خسته بوديم، اين كار را كردم، وگرنه بستني يعني چه!؟ من از اين خرجهاي شخصي ندارم و براي خودم از اين خرجها نميكنم.»
واقعاً هم اينطور بود و به ريال ريال پول و مسيري كه بايد طي كند، اهميت ميداد و كوشش او اين بود براي كسي كاري مفيد انجام دهد و همه كار مفيد انجام دهند. بنابراين در زندگي ايشان مطلقاً اسراف و تجمل وجود نداشت و اين عروسيها را كه ميديد چه ميخرند و چه پارچهها و چه لباسها تهيه ميشود، ميگفت: يعني چه!؟ وقتي فقير و محروم داريم، اين كارها چيست؟ اگر دختري نداشتيم كه بيجهيزيه نبود، موردي نداشت؛ ولي وقتي هست، چرا بايد اين كارها را انجام داد؟ اين چيزها خيلي اذيتش ميكرد. بنابراين تا ميتوانست كار ميكرد و هرچه درميآورد، به انسان برميگرداند.
لطفاً از آخرين ملاقات بگوييد و جايگاه و نقش عالينسب در ساختمان اقتصاد ملي.
در آخرين ملاقات ما، ايشان ديگر مريض احوال بود. هم آقاي ميرحسين موسوي حضور داشت و هم دكتر صادق آيينهوند و داماد دكتر آينهوند، آقاي حيدري كه چند عكس هم گرفتند؛ ولي ايشان ديگر نميتوانست بشناسد و به سختي و پس از چند بار گفتن ميتوانست بشنود و اشخاص را بشناسد. يادم هست كه وقتي بنده را شناخت، گفت:«كتابهاي شما را شبها ميخوانم.»ايشان به بنده لطف زياد داشت، ايشان را به جهت روحياتش دوست داشتيم. خاطرم هست كه من يك بار در عمرم از ايشان هديه قبول كردم و آن يك سماور علاءالدين بود كه براي ما آورد و ما مدتها از آن استفاده كرديم. حالا جالب است بدانيد كه در همين كارخانه سماور هم ايشان به اقتصاد ملي و قطع وابستگي به خارج نظر داشت. معروف بود كه وقتي در جريان نهضت ملي شدن نفت، تا مدتها به دلايل حقوقي و سياسي كسي از ايران نفت نميخريد و اين ميتوانست نهضت را از حيثه اي مختلف دچار آسيب سازد، عالينسب گفته بود: جاي نگراني نيست، من براي نفتمان مصرف داخلي درست ميكنم و آن وقت اين سماورها را وارد خانهها كرد كه با نفت روشن ميشد و سبب ميشد مقداري از مشكلات مالي دولت در آن زمان كمتر شود و اقتصاد بدون نفت با مصرف داخلي كمي جلوتر برود.
هنوز ابعاد زيادي در شخصيت مرحوم عالينسب هست كه بايد از آنها صحبت كرد. و تحليل اين صفات و احوالات و صفات روحي غير متعارف و ممتازي كه ايشان داشت، كاري درخور ارزش است. البته آنچه تعاليم اسلامي اقتضا ميكند، عالينسب بودن است نسبت به مردم و اموال، و آدمي نبايد مال را مال خودش بداند. قرآن هم ميفرمايد: وانفقوا ممارزقكمالله. يعني وقتي انفاق ميكنيد، از ارث پدرتان نميدهيد، هرچه خداوند به شما داده است، از آن انفاق كنيد. خداوند توقع ندارد انسان خودش برود از يك جايي خارج از حوزه قدرت خداوند مالي به دست آورد و انفاق كند. ممكن است عدهاي جاهل بگويند: خوب خود ما زحمت ميكشيم و صاحب و مالك اموال ميشويم. خيليهاهم هستند كه زحمت ميكشند ولي مالك چيزي نميشوند. پس اين عنايت خداست. در فرمايشي از امام صادق هم آمده است كه: اغنيا فكر نكنند كه در نزد خدا كرامتي داشتهاند كه به آنها داده و به ديگران نداده است. نخير، اين را براي امتحان داده است تا به وظايفشان عمل كنند. مرحوم عالينسب در جهات خير خرج ميكرد و خيلي متعارف بود، در مرتبه اول، دين. هركجا پاي دين بود و او تشخيص ميداد، از خرج مضايقه نميكرد.
دوم: فرهنگ كه آثار آن تعداد زياد دبيرستانهايي است كه ساخته و عدد آنها كم نيست. خصوصاً در آذربايجان و اطراف تبريز.
سوم انسان محروم بود كه نابغه رسيدگي به محرومين بود، اگر تعبير نبوغ دراينجا درست باشد و توجه و رسيدگي بسيار خاص مينمود. به كشورهاي خارج هم كه ميرفت برخلاف بسياري از اغنيا كه به دنبال تفريح و سرگرمي ميروند، سراغ كارها و كارگرها و كارخانهها ميرفت و نميرفت در اتاق مديركل و پذيرايي خوب. راست ميرفت درون كارخانهها را بررسي ميكرد.
درخصوص فرهنگ كمك بسيار زيادي انجام داد و در مكتبهالامام اميرالمؤمنين(ع) در نجف با مساعدتهاي اشخاص خير از جمله ايشان ساخته شد.من يادم هست كه آقاي عالينسب به يكي از ناشرين بسيار محترم تهران كه خدمات بسيار زيادي به لحاظ ديني و فرهنگي انجام داد، مقادير فراواني كمك مالي كرده بود. مدتها بعد آن ناشر ورشكست شد. آقاي عالينسب به جاي اينكه از او مطالبه پول كند، كتاب برداشت و به من اطلاع داد كه ميخواهد آنها را بفرستد به مشهد تا به طلاب بدهيم و گفت: كاري نداشته باشيد كه از طرف كيست و نگوييد چه كسي داده است.
يادم هست كه آن كتابها عمدتاً رسائل و مكاسب بود و مقداري هم كتاب «تعاونالعلم والدين» مرحوم علامه آقاي جعفري. كتابها رسيد و زياد هم بودند و ما هم در اختيار طلاب قرار داديم. و براي اينكه يادي از ايشان بشود، مهري داديم درست كردند: اهدايي حاج ميرمصطفي عالينسب تبريزي كه الآن هم در دست طلاب مشهد بايد باشد. كتابهاي آقاي جعفري را هم كه يگانه كتاب عربي ايشان بود، به اشخاص داديم. ازجمله يادم هست كه مرحوم آقاي سيدجلالالدين آشتياني كه با هم رفاقتي با ما داشتيم، به من گفت: چنين كتابي از آقاي جعفري منتشر شده است، شما نداريد؟ گفتم: بله، براي شما هم داريم. بعد ايشان به مدرسه نواب آمد و من هم يك جلد به ايشان دادم. غرض، آقاي آشتياني هم تمايلي به داشتن آن كتاب داشت.
علت مجذوب شدن شما به آقاي عالينسب چه بود؟
ديانت او و انسانيت او كه هر دو در حدي بالاو و الا مرتبه بود. ايشان متدين بود و به مباني ديانت و سيادت خودش التزام داشت وتمام زندگياش، يك زندگي ديني بود. يعني: عالينسب درست است كه صبح وقتي از خانهاش خارج ميشد، راه بازار را در پيش ميگرفت، ولي حقيقتاً چنين بود كه گويي راه جبهه را در پيش ميگرفت. چون در تمامي اين جوش و خروش و كار كوشش و كارخانهها از جمله كارخانه كارتنسازي، در تمامي اينها جوش و خروش او عليالدّوام ميشود گفت براي اهتمام به امر مسلمين بود. عرض كردم كه ايشان كارخانه كارتن را صرفاً به اين انگيزه داير كرد، كه بازار مسلمين محتاج يهود نشود.
جنسهايي كه الآن مردم ميخرند، 50 - 60 سال قبل، اين كيفيت و بستهبنديها نبود. اغلب مردها هر كدام براي خود دستمالي برميداشتند. اول، پاكت ساخته شد، بعد پاكت كاغذي و پلاستيكي و تا امروز كه كيفيت كاملاً عوض شده است. آن وقت در اقلام بالا و جنسهاي كلان، كارتن مطرح شد. قبل از كارتن، گوني يا جعبه چوبي مورد استفاده قرار ميگرفت. كارتن خيلي راحتتر بود. آقاي عالينسب ميفرمود: كارتن به اندازهاي در صادرات و واردات اهميت پيدا كرد كه اصلاً اگر به بازار كارتن نميرسيد، روند كارها بسيار كندپيش ميرفت. يهوديها ميكوشيدند زمام بازار مسلمين را در بعد بستهبندي به دست بگيرند تا اگر يك روز كارتن ندهند، بازار تهران فلج شود. اين بود كه رفتم اين كار را انجام دادم. اين هم هست كه چون گرايش مصدقي داشت، او را خيلي اذيت ميكردند، به عكس به دليل گرايشهاي بهاييها به رژيم، به آنها خيلي ارفاق ميكردند.
در مجموع ميشود گفت كه: ايشان مجاهد فيسبيلالله بود؛ چون من خاطر جمع هستم كه در اين حدود 40 سال رفاقت، جوش و خروشي براي هيچ امري در وجود ايشان نديديم، الاّ جامعه بهطور كلي و انسان محروم بهطور خاص. من بارها با خودم ميگفتم: كاش عالينسب به كساني كه كارهاشان مربوط به انسان و دين است، انسانيت و دينداري و محبت انسان درس ميداد.
در بعضي از روايات آمده است كه: العمل يزيد فيالعلم، شما به هر حهتي كه عمل كنيد، عملتان در آن جهت زياد ميشود تا دوباره خود اين علم برگردد به عمل تبديل شود. مرحوم عالينسب در باب رسيدگي به فقرا اين گونه بود. از اول به اين كار پرداخته بود، كثرت اقدام و خلوص در اقدام و دلسوزي، نه از باب رفع تكليف صرف، بلكه دلش به حال انسان محروم ميسوخت. باز خودهمين كثرت ممارست در عمل و رفتن به سراغ انسانهاي درمانده و محروم و طبقات مظلوم و فكر كردن به آنها، دوباره تشديد عمل كرده بود تا برگردد و بيشتر كار كند.
توجه آقاي عالينسب، بعد از واجبات اصلي، در خصوص خرج مال بود. اهل زيارت هم بود، جهتها عبادياش سر جايش بود؛ ولي بيشترين حساسيت او در اين خصوص بود كه خرج بايد براي انسان محروم باشد. در مورد خمس هم خودش به من گفت: سر سال كه حساب ميكنم، به جاي دادن يكپنجم مازاد، من خمس برميدارم و بقيه را ميدهم. خيلي هم حسابشده و دقيق عمل ميكرد؛ به عنوان مثال، يك بار گفت: اين دستگيرههاي در بايد درست به اندازه دست باشد و نبايد زايد از اين باشد. با اين حال، انفاقهاي او دقيقاً روي حساب بود. اينطور نبود كه براي جايي يا كسي پول بريزد. بنابراين با حساب دقيق و در جاي مناسب خرج ميكرد. او آدمي حسابگر، منطقي، متدين و انساندوست و حساس و پرخروش و پراهتمام مخصوصاً به امور محرومين بود. اينها جاذبههايي خيلي قوي است. او خيلي اشخاص داشت كه در جاذبهاش باشند، با اين حال با اهل علم زياد در تماس نبود، جز آقاي جعفري و مرحوم بهشتي. خيليها هم اصلاً او را نميشناختند و فضاي فكريشان هم فضاي عالينسب نبود.
كاش كسي حوصله ميكرد يك كتاب تحليلي در باب ايشان با عنوان انسان بزرگ، يا شيعه واقعي مينوشت و صفات او را تحليل ميكرد. يكياز دوستان ميگفت: من معتقدم ايشان به مرحلهاي رسيده است كه از بدنش خارج ميشود و در بعضي لحظات استغراق در تفكر، تن خود را رها ميكند.
من نظرم اين است كه خلاصهاي از زندگي ايشان درسي بشود و در كتابهاي درسي ذكر شود. مثلاً قديم در كتابهاي درسي ميخوانديم، چوپان دروغگو. حالا كسي هست كه چوپان راستگوست: انساني كه واقعاً مثل چوپان مشغول نگهباني بود. من تا اين حد كه خلاصهاي از زندگي ايشان درسي بشود، موضوع را ضروري ميبينم. ما اشخاص علمي و ديني كم نداشتهايم، ولي كم كسي بوده كه مثل ايشان نقاطي در زندگياش باشد كه بشود، ثبت تربيتي و تاريخي كرد و به نسلهاي بعد منتقل نمود. مثلاً علامه اميني داراي اين قابليت است؛ ولي بسياري عالم بودهاند و عادي. بعضي عالمند و غيرعادي. ايشان مردي بود صنعتي و اقتصادي ولي غيرعادي.
ما رئيس كارخانه و مدير و سرمايهدار كم نداريم. هستند كساني كه خوبند و كارهاي خوب هم ميكنند ولي استاد عالينسب براي رسيدگي به انسان محروم فلسفه داشت. در واقع مصداق اين آيه بود: والذين فيموالهم حق معلوم للمسائل والمحروم. همه فقها براي حق معلوم حدود قائلند، مرحوم آقاي عالينسب تا ميتوانست حدي براي خرج و مصرف براي طبقات محروم قايل نبود، مگر آنجا كه ديگر نتواند.
احساس شخصي شما در خصوص آقاي عالِينسب چه بود؟
وقتي ما به همديگر رسيديم، گويي دو نفري بوديم كه بايد به هم ميرسيديم. يك چنين حالي بود، چون من هم در جواني زاغهگشتنها و ديدار دست خالي از زندگي محرومان و... داشتم. بنابراين همدلتر براي هم بوديم و روحمان به هم نزديك بود. اينها باعث ميشد كه به چيزي جز آنچه بايد فكر كنيم، فكر نكنيم. مطالبي هم كه او ميگفت، به قدري پرمحتوا و جهتمند و باارزش بود كه ما اصلاً نياز پيدا نميكرديم كه از چيزهاي ديگر صحبت كنيم؛ منتها اينكه ايشان چگونه وارد اين مسير شده بود، خيلي مهم است كه فكر ميكنم عامل عمده آن تعليمات ديني بود. او تعاليم ديني را جدي ميگرفت و در تكاليف ديني كوتاهي نميكرد، بخصوص در هر چيزي كه به انفاق مربوط ميشد.
دررسيدگي به انسان محروم و اينكه انفاقي صورت بگيرد، ايشان در زمان ما مصداق كامل آيه «والذين فيالموالهم حق للسائل و المحروم»بود. در برابر انسان بيخانه، حساسيت عجيبي داشت، خيلي هم معقولانه؛ يعني انفاق بيمورد و بيملاك انجام نميداد و نوعاً با دقيقترين محاسبات انجام وظيفه ميكرد.
ايشان به لحاظ اخلاقي چگونه عمل ميكرد؟
آقاي عالينسب در مجموع اخلاق لطيفي داشت. بسيار متواضع بود، و با اينكه براي خودش يك شخصيت بود، تواضع چشمگيري داشت و خوش برخورد بود. در آن مقدار كه ما با ايشان معاشرت داشتيم، خوشخلقي وي جلب توجه ميكرد. به سادگي عصباني نميشد. فقط وقتي از انسانهاي محروم حرف ميزد، آدم حس ميكرد كه از درون شعلهور است، هرچند كه در ظاهر عادي حرف ميزد. معلوم بود كه از درون ميسوزد و نسبت به حقوق محروم با وجود اسرافها و خرجها و مصرفها احساس مسئوليت ميكرد. همواره ساده بود و زندگي خويش را به سادگي ميگذراند. سفرههاي او از فرط سادگي به چشم ميزد و اعتقادي به اينكه بر سر سفره دو ـ سه خورشت باشد، نداشت؛ ميگفت: وقتي مردمي هستند كه هيچ چيزي ندارند، دو نوع غذا يعني چه!؟ يك شب دو خورشت براي او معنا نداشت. اين همان مشي اهل بيت(ع) است كه در تاريخ نقل شده است و نمونهاي از آن را در داستان زندگي حضرت علي و مراجعه برادرش عقيل بن ابيطالب(ع) ميتوان ديد.
نبايد غلو كرد. او انساني متدين، معتقد، حساس، انساندوست وظيفهشناس بود، نه در حد معصوم؛ ولي خيلي از حساسيتهاي لازم را در باب اموال و رساندن اموال به اهلش و جوش زدن براي انسان محروم دارا بود. آنچه ما در ايشان ديديم، در احدي نديديم. اين را به تأكيد عرض ميكنم كه: آنچه از مرحوم عالينسب ديديم، در ديگري نديديم، به خصوص به لحاظ جوش و خروش در مسائل انساني كه بينظير بود. درست مثل سماوري كه همواره در حالِ جوشيدن باشد و هيچ وقت خاموش نشود تا باز دوباره روشن شود. خيليها جوش ميزدند؛ ولي باز خاموش ميشدند تا دوباره جوش و خروش پيدا كنند! مرحوم آقاي عالينسب عليالدّوام در حال جوش و خروش بود و خودش هم معاشرت تام و تمام با طبقه كارگر داشت. انواع احترام گزاردن، امتياز دادن به طبقه كارگر سيره هميشگي آن انسان بزرگ بود. اين نكته مهمي است كه ميتواند يك اصل تربيتي بزرگ باشد. او در رفتار هيچ تفاوتي از خود نشان نميداد.
عالينسب ابداً اهل تظاهر نبود. خيلي از كارهايي كه ميكرد، آشكار نبود. اگر يك وقت هم به ما از كارهاي خود ميگفت، بيشتر روي اين فلسفه بود كه ميدانست ما اينگونه فكر ميكنيم و يا بايد اينگونه فكر كنيم، وگرنه مردي نبود كه تظاهري نشان بدهد تا خودي نموده باشد. سعي او بيشتر در جهت اين بود كه وظيفهاش را انجام بدهد و به بيش از اين فكر نميكرد؛ بنابراين آنچه به ما ميگفت، بيشتر دوستانه ميگفت؛ مثلاً يادم هست كه قبل از انقلاب يك روز به من گفت: من در دوره مصدق خودم به همه ادارات سماور ميفرستادم، پيش از آنكه سفارش بدهند و درخواست كنند، ولي الان (دوره شاه) وقتي ميخواهند، امروز و فردا ميكنم و طول ميدهم. به اصطلاح مشهديها: سرميدواند. رژيم ميفهميد كه او در دوره مصدق زود عمل ميكرد؛ ولي الان... ولي نميتوانستند كاري بكنند. او نسبت به دولت مصدق و فعاليتهاي آن علاقه نشان ميداد.من در حدي كه خصوصيات رفتاري ايشان در جزوهاي كوچك نوشته شود و به دست مردم برسد و براي دانشآموزان درسي گردد، موافق هستم، بلكه بر آن تأكيد ميكنم.
اگر استاد حكيمي بخواهد آقاي عالينسب را در يك سطر معرفي كند، آن يك سطر چه خواهد بود؟
انساني علوي رفتار و جعفري مذهب.
منبع: موسسه دین و اقتصاد
یعقوب اندایش